سه‌شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹

...

آن شیر کو؟! کجاست بلندای میهنم؟!...
این گربه ی نشسته در انزوا منم؟!...
میگریم و صدا؟! ... نه... فقط ساکتم... همین...
جا مانده روی صورت خیسم سه نقطه چین ...
(زهره عبدالله خانی)



قرار این نبود.
این شهر پر آشوب و آدم هایی که از آغوش ما دور می شوند...

برادر...


من برای آزادی تو....
من برای آزادی تو...
من برای آزادی تو هیچ کار نکردم. هیچ کار نمی کنم. من میترسم برادر. نگاه می کنی؟!..... زندگی همین جاست. درست توی این نقطه ای که من میترسم و فکر می کنم زندگی باید چیزی جز این باشد. چیزی جز توی پشت میله ها. پس فکر می کنم باید فرار کنم از تو و میله ها تا شاید برسم به زندگی.... خنده ات گرفت برادر؟!... نه... نگرفت....
.
.
.
من این گوشه ی کوچک وبلاگم نام تو را نمیاورم که آزادت کنند. اینجا بی اهمیت تر از این حرفاست برایشان. من اینجا اسم تو را میاورم تا.... ( چقدر امشب صادقم برادر...) تا شاید کمی از عذاب وجدانم کم کنم.... تا شاید فکر کنم که من کاری می کنم برای تو.... تو که خسته ای .... تو که درد داری.... تو که دوری برادر...


اما شاید ... شاید عکست را می گذارم جلوی چشم هام تا دور نشوی... فراموش نشوی... خاموش نشوی.....

.

.

.

همین.



پ.ن. مهدی سد خسروی دانشجوی ورودی 86 حقوق دانشگاه تهران و احمد بهرامی دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی روز عاشورا دستگیر شدند. عکس متعلق به احمد بهرامی عزیز.
.
.
.
پ.ن. ای شادی / آزادی / ای شادی آزادی / روزی که تو بازآیی / با این دل غم پرور / من با تو چه خواهم کرد.....

جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹

why?!

من داشتم عین آدم آیین دادرسیمو میخوندما.......
چرا؟!

دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

کسی بیاید و امشب رگ مرا بزند....

گلچهره مپرس
آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس
پروانه ی تو بی تو کجا رها شد
مپرس
مپرس
مرنجان دلت را خدا را
رها کن غمت را رها کن
مخور غم مخور غم نگارا ...
.
.
.
مپرس... مپرس... رها کن... رها کن....
بعد از هزار سال هم همین
میخواهم این پیکره ی بی جان را زمین بگذارم
میخواهم هوا توقف کند
سکوت برود تا عمق تنم
میخواهم ازین رقص مضحک جنازه به دوش ها جدا شوم
یارای ماندنم نیست
یارای ماندنم نیست دیگر....
.
.
.
چه شد؟!
چه شد که یلدا شد و مرا صدا نکردی
چه شد رفیق؟!
یارای ماندنم نیست
یارای نفس کشیدن
یارای انتظار
و نگاه
که هرچه می جوید تو را نمی یابد...
یارای ماندنم نیست در این شب پریده رنگ
بریده ام رفیق
کم آورده امت
قرارمان این نبود
قرار من با خودم این نبود
کجایی رفیق؟
کجایی که صدات نمیپیچد توی تنم؟
کجایی که از این همه صدا هیچ کدام مال تو نیست؟
نفس هایت را توی کدام خاک می کشی؟
چرا نمی خوانی ام به نام؟
چرا رها کنم رفیق؟
.
.
.
بخوان
بخوان که آخر قصه همین جاست
"مخور غم مخورغم نگارا..."
که من غرق شوم باز در طنین صدات ...
اما
این بار
بریده ام رفیق...
دیگر یارای ماندنم نیست...
.
.
.

شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

شاید هم ما را به لذت آخ....

...
بدان ادامه ی این راه بی تو ممکن نیست
پس از تو شب دو برابر سیاه تر شده است
حضور دائمی ماه بی تو ممکن نیست....



من می خوابم
ولی
تو بیا و بیدارم کن
من چشم هایم را می گذارم روی هم
نگاه کن
خوابیدم
حالا بیا
من توی دلم میشمارم تا هزار
بعد تو بیا
یک
دو
سه
چهار
....
صدو یک
صد و دو
صدو سه
...
هشتصد و نود و پنج.....

.
.
.
.
.
.
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

چنین است!



خود سانسوری ...
.
.
.
.
.
.
آنگاه...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تغییر کاربری اراضی!






پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

پرتاب




"من استعداد راهنمایی کردن آدما رو دارم ، فقط نمی دونم که به کدوم سمت باید راهنماییشون کنم!"

خوشه های خشم - جان اشتاین بک - دارم میخونمش - این جمله رو کشیشی میگه که دیگه کشیش نیست، یعنی تصمیم گرفته که نباشه.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن. بیا داستان را وارونه برای هم تعریف کنیم، بعدش قاه قاه بخندیم!

حاميان موسوي چند تن از دانشجويان را مجروح كردند

پرتاب گاز اشك آور توسط حاميان موسوي به سمت دانشجويان



خندیدی مثلن! بگو که آره! بگو که میشود خندید... بگو که هنوزهم میشود خندید....




دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

شبیه خسته ی من در تهِ فراموشی....


میخواستی شاعرت باشم
شاعرانه ات شدم
گول خوردی، نه؟!



---------------------------------------------


چه دل آدم تنگ میشود گاهی... چقدر بعضی وقت ها مریض میشود، مثل وقتی که میروی کمدت را تمیز کنی ، مینشینی پای خاطرات لعنتی هی می کشیشان بیرون و ته دلت میمیرد یا از ته دل میمیری و باز ول نمی کنی، دنباله اش را می گیری ببینی به کجا میرسد دلتنگی... به کجا میرسد این جنون... یکی یکی می کشیشان بیرون و نفخت فیهم می کنی که زنده شوند و بعد نگاه می کنی شان و حرف می زنی شان و هی بعدی و بعدی و بعدی ... که آخرش تویی و یک کوه جسدهایی که حرف میزنند و نگاه می کنند و گریه می کنند و جیغ می کشند سرت ، که حالا هرچقدر بدوی دنبالشان که یکی یکی بگیریشان و بندازیشان توی کمد، هی فرار می کنند و فرز شده اند انقدر که نفس نفس میزنی فقط، می افتی و دور سرت می چرخند و میخندند و جیغ میزنندو گریه می کنند....
این روزها این خاطره های لعنتی می چرخند دور سرم و ولم نمی کنند، نمی فهمند که مربضم و روانم خسته است و خوش نیست حالم..... این چهره های روانیِ اعصاب خرد کن که به طرز غم انگیزی من اند.... به طرز غم انگیزی خود من اند...


-----------------------------------------------


کمی ثبت خاطره:


پ.ن. کرج هرچیزش که نچسبه و شهر من نباشه، آذر قدم زدن تو کوچه پس کوچه های جهانشهرش میچسبه، مال خودمه، مال ته دلمه، فک کن که آخرشم بری میدون گلها و به نوشیدنی گرم بخوری که دیگه محشره! ... عجیب قلب آدمو فشار میده برگ ریزان خیسش...

پ.ن.این روزها گیر کردم لای چند تا کلمه که بار سنگینی دارند .... تنهایی ، درد، فاصله و چهارم عشق که درک نمی کنم بارش رو در کنار این واژه ها...

پ.ن. "پتدین" گویا یه مخدره! من بهش حساسیت دارم! راستشو بخوام بگم خوشحالم! تو عمرم جز به کیوی به چیزی حساسیت نداشتم!!!!! :))

پ.ن. 16 آذر، بی من.... به قول امیر : " نمکدان در نمک (!) شوری نداره / جنبش سبز بی نگار معنی نداره!!!!!" :))
خوبیِ جنبش سبز اینه که در هر حالتی معنی داره حتا با یه نفر..... خوبید همگی؟!... امیدوارم و نگران...

پ.ن. up رو دیدم!!!! خیلی کارتون نازی بود!!! خیلی!!!! عالی بود! از بهترینایی که دیدم. G-force اونقدرا قشنگ نبود. دوسش نداشتم زیاد. coraline هم که قبلن دیده بودمش ،خیلی خلاقانه بود اونم ولی کلن up یه چیز دیگه بود!!!! 21گرم .... کلن وقتی قبل از دیدن یه فیلم هزار و یک نفر ازش به طرز وحشتناکی تعریف می کنن یکم تو ذوق آدم میخوره بعدش ولی یکم بعدترش میتونه بهتر ببینتش... خوب بود. ینی میدونی؟ زیرکانه ، همچین چیزایی. دوست داشتمش.

پ.ن. یک عاشقانه ی آرام رو هم تموم کردم. خب کلن اونجوریا دوست ندارم زیاد ینی اصلن! ولی خب خوب بود به نسبت نوع نوشتارش. خز نبود! من کلن از نادر ابراهیمی خوشم نمیاد خیلی، این کتابشم به نظرم تا همون قبل از واقعه ی بزرگش خوب بود . من با بعد از اون قسمت ارتباط برقرار نکردم.

پ.ن. در دنیا بیماری هایی هست که پیشگیری ندارن! میتونین باور کنین؟! باز جای شکرش باقیه که درمان پذیرن... به اون مواردی فکر کن که نیستن.... و اینکه چرا....

پ.ن. شب که تو بیمارستان نی نی ا به دنیا میآن خیلی نازه صداشون که میپیچه ، همه جا ساکته اونا بیدارن فقط، ینی خوابن، یهو که یه نی نیِ جدید میاد که داره گریه می کنه همه شون شروع می کنن به گریه.... خیلی دردشون میاد که به دنیا میان، خیلی....

پ.ن. مریضا رو 6 صبح صدا میکنن! تازه تو طول شبم هزار بار میان فشارشونو می گیرن و آمپول میزنن و ازین چیزا! درک نمی کنم چرا! آدم مریض باید بیشتر بخوابه!نه؟! به هر حال به استراحت نیاز داره خب!:-؟؟

پ.ن. این همه اطلاعات از بیمارستان و درد و مریضی کسی رو نگران نکنه! حال همه خوبه! بهش فک می کردم!:) ( همه یعنی اعضای خانواده البته! از بقیه که خبر ندارم)



-----------------------------------------------------



چه بارانی میزد دیشب
چه زادگاه گریانی بودم باز دیشب
چه....

چه دلتنگم این روزها رفیق.... کاشتنمان توی این خاک ، نقطه ای وسط بی نهایت هستی ، با احتمال وجودی صفر ، با نقطه ها و نقطه ها و نقطه های دیگر و سرانجام گریزناپذیر مرگ و تنهایی ، تنهاییِ عریان .... که هیچ نیرویی نیست که فاصله ها را حذف کند و این میل عمیق بشر به برداشتن فاصله ها و یکی شدن و در عین حال خودخواهی کشنده ی او و اینکه در نهایت همه ی دردهای من مال من است و همه ی دردهای تو مال تو.... چه زجر عمیقی است رفیق... همه ی تنم را می سوزاند، به کجا فرار کنم؟! به کجا فرار کنم ... همه ی راه ها بسته است.... شبیه سیزده آبان ، شبیه شنبه ی خونین ... رفیق.... چه سوزش عمیقی است زیر پوستم ، چه خشونت تلخی زیر لایه های هستی و بعد ... چه لطافت ماندگاری دارد این باران... این باران..... که از درون مرا غرق می کند.... رفیق....
.
.
.

بیا و کشتیِ ما در شط شراب انداز.....





پ.نِ آخر. گروس عبدالملکیان باز یک شعری گفته که می رود تا عمق تن آدم، یک شعری که واژه واژه میشومش....





یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹




حاشا که به زخم های خود سجده کنم
سجده کمر درخت را می شکند ...



پ.ن. نام شاعرش رو یادم نمیاد. شاید از اول هم نمی دونستم.

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

عدالت؟!....


لطفن این دو لینکی که دادم از وبلاگ محمد مصطفایی رو بخونید و در خصوص این مورد اطلاع رسانی کنید.

شواهد و قرائن در این پرونده همه حاکی از اینه که دفاع مشروع بوده و قصد تجاوز وجود داشته و حتا در شرف وقوع بوده و اینی هم که گفتن بین عمل ارتکابی و شدت دفاع تناسب وجود نداشته هم قابل قبول نیست چون درسته که ضربه منجر به مرگ شده ولی نه قصد قتل وجود داشته و نه ضربه نوعن کشنده بوده (ریحانه چاقو رو در کتف راست مقتول وارد کرده) و علت اصلی مرگ تقلای بیش از اندازه ی مقتول بوده.(مقتول پزشک بوده!) حالا این که دادرس برای چنین پرونده ای حکم قصاص صادر می کنه... نمیدونم. کاملن چشماشون رو روی بسیاری مسائل بستند.
من خوب نگفتم. اگر این دو لینک رو بخونید (که خواهش می کنم لااقل بچه های حقوق بخونن و اطلاع رسانی کنند) بیشتر در جریان قضیه قرار می گیرید.
نکته هایی که حکم این پرونده رو مشکوک تر می کنه و احتمال اینکه جریان یه وجه سیاسی داشته باشه و به شدت حکم تحت تاثیر اون باشه اینه که مقتول وابسته به سازمان اطلاعات بوده و مدتی میشده که منفک از خدمت شده و همچنین این نکته که ریحانه بعد از دستگیری 56 روز در انفرادی و تحت شکنجه های روحی و روانی بوده که دلیلی هم برای این اقدام ارائه نشده.

محکومیت ریحانه جباری به اتهام دفاع از ناموس خود

تحلیلی بر پرونده ی ریحانه جباری



.

مرا ببوس
مرا ببوس
برای آخرین بار
تو را خدا نگهدار
که میروم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان طوفان
هم پیمان با قایقران ها
گذشته از جان
باید بگذشت از طوفان ها
به نیمه شب ها
دارم با یارم پیمان ها
که برفروزم
آتش ها در کوهستان ها
آآآآآه.....
.
.
.